سرد سرد و تنهای تنها
بدون من
در حالی که در کنار تو بودم گرم تماشای چیزی بودی که وجود نداشت
من یخ زده از فرار
یخ زده از فرار
فرار از باور این همه ناباوری
فرار از باور سنگینی دستات
آه... چقدر تلخ
.
.
تو مرد من بودی؟!
تو همان بودی؟!
گفتی دلت نوازش می خواد؟!
گفتم به جدایی ...
گفتی به طلاق...
....
تو مرد من بودی...
توی سکوت یخ زده ام به پرواز می رسیدم اما
باز هم زنجیر های خواستن تو
راهم را بست
در کنار هم آرمیده بودیم
سرم روی شانه های آهنینت بود و در فریاد تپش پر طنین قلبت سکوت را زمزمه می کردم
چه آرامشی!
فراتر از تصور آدمی
حتی در طنین خشونت دستهات
صدای قلبت را می شنوم
رفتی
رفتی
ماندم
ماندم
رفتم
ماندی
وامدی
هنوز صدای تو توی ذهنم هست
زیبا قوی آرام
صدایم کردی
مینا...
گمان می کردم که هرگز دیگر تو را نخواهم شناخت
من و تو بیگانه ایم
اما صدایت باز هم انعکاس عشقت بود
در آغوش تو خزیدم
و داغی لبهات
و عطر تنت
و خطوط اندامت
و نفسهای نجیبت
...
و لذت اغوشت بود و پایان
نیمه شب بود
اما طلوع سر زده بود...