گاهی انگار حتما باید جایی باشه که بتونی فریاد بزنی 

گاهی به خودت میای و میبینی 

نه 

تکیه ات بر باد بوده 

بر باد......... 

گاهی وقتی به خودت میای که خیلی دیر شده و تا خرخره فرو رفتی توی لجنزاری به اسم "عشق" 

 

گاهی مطمئنی که کسی اینارو نمی خونه 

یه جورایی خیاله همه رو راحت کردی که دیگه نمی نویسی 

 

و همه رفتند 

خیلی خوبه 

اما توی قلبت 

انگار جایی خالیه 

 

جای یه تکیه گاه 

 

از بچگی یاد گرفته بودی که به کسی تکیه نکنی جز خودت 

 

اما این اواخر یکی پیدا شده بود که تو میتونستی بهش تکیه کنی 

اشتباه نبود 

اگرم اشتباه بود خوب بود 

 

اما  

دیگه وقتش شده که به اشتباهت خاتمه بدی 

 

عشق و هوس و وسوسه و خواهش تن وقتی آمیخته بشند دیگه کنترل ناپذیر می شن 

قبول داری؟ 

 

آره میدونم قبول داری 

 

حالا بهم بگو چطور این سد را مهار کنم 

این سوراخ شده .... 

دیگه نمیشه اینجا شنا کرد 

دیگه باید تنهاییتو باور کنی 

 

اون میگه نه 

تا آخرین لحظه رو من حساب کن 

اما چطور؟ 

اون خودش هم مثه من بی پناهه! 

......... 

 

کاش عشق ما تا ابد در حد یک عشق افلاطونی باقی می ماند و تبدیل نمیشد به یک عشق همه جانبه! 

مهار فکر راحتتر از مهار "فکر " و "احساس" و "هوس" و "دلتنگی" و ...