نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک گلویم چه خواهد ساخت؟...
نمی خواهم بدانم
.......
چقدر مرگ نزدیکه؟
به مرگ فکر می کنم و به عشقم وتنهایی پس از من و تحمل رنج مرگ من و فراموشی من....
به پدر و مادرم فکر می کنم که پس از شنیدن خبر مرگ من به کدامین صحرا سر بگذارند و مرگ آرزوهای دختر جوانمرگ شدشونو ببینند
آیا تحملشو دارند؟
به خواهر نازنینم چی می گند؟ می گند مینا مرد؟؟؟!!!
به همسرم
آیا باور می کنه که من تنهاش بذارم؟ من که نفسم به نفسش بسته بود
دریغ که دیگه نفسی وجود نداره
دریغ از عمر رفته
چقدر نزدیکه... صدای نفسهای مرگو می شنوم که وارد رحم من شده و داره رشد می کنه
گاهی فکر می کنم :
تحمل من در شنیدن بچه دار نشدنم بیشتره؟
یاتحمل همسرم در شنیدن خبر مرگ من؟
لحظه ای که دکتر توی چشمام نگاه کنه و بگه تو بچه دار نمی شی..........
به همسرم هم همینو بگه
من همانجا مردم....
ولی نه آدمیزاد قویتر از این حرفاست
من زنده می مونم و چه بسا خودم برای همسرم به خواستگاری برم و اونو پدرش کنم
حیف اونه با این همه محبت و بزرگیشه که کسی بهش نگه بابا بابا بابا بابا بابا بابا
.
.
افکار بیش از حد پریشانند و فسرده
مرگ در رحم من چکار می کنه؟
اول ۹ سانت بود در عرض ۱ ماه شد ۱۳ سانت
خداوندا آیا من تحملشو دارم؟!
همسرم؟ عشقم؟!
دیگه چه جوری سرمو بذارم روی شونه هاش؟! خدایا آیا روح من می تونه در کننار جسم همسرم بمونه؟
وای که اشک دیگه امانم نمی ده
وای
وای برمن
سلام
وبلاگ زیبایی دارید.
یه سری هم به بلاگ من بزنید.
ممنونم.