گاهی انگار حتما باید جایی باشه که بتونی فریاد بزنی 

گاهی به خودت میای و میبینی 

نه 

تکیه ات بر باد بوده 

بر باد......... 

گاهی وقتی به خودت میای که خیلی دیر شده و تا خرخره فرو رفتی توی لجنزاری به اسم "عشق" 

 

گاهی مطمئنی که کسی اینارو نمی خونه 

یه جورایی خیاله همه رو راحت کردی که دیگه نمی نویسی 

 

و همه رفتند 

خیلی خوبه 

اما توی قلبت 

انگار جایی خالیه 

 

جای یه تکیه گاه 

 

از بچگی یاد گرفته بودی که به کسی تکیه نکنی جز خودت 

 

اما این اواخر یکی پیدا شده بود که تو میتونستی بهش تکیه کنی 

اشتباه نبود 

اگرم اشتباه بود خوب بود 

 

اما  

دیگه وقتش شده که به اشتباهت خاتمه بدی 

 

عشق و هوس و وسوسه و خواهش تن وقتی آمیخته بشند دیگه کنترل ناپذیر می شن 

قبول داری؟ 

 

آره میدونم قبول داری 

 

حالا بهم بگو چطور این سد را مهار کنم 

این سوراخ شده .... 

دیگه نمیشه اینجا شنا کرد 

دیگه باید تنهاییتو باور کنی 

 

اون میگه نه 

تا آخرین لحظه رو من حساب کن 

اما چطور؟ 

اون خودش هم مثه من بی پناهه! 

......... 

 

کاش عشق ما تا ابد در حد یک عشق افلاطونی باقی می ماند و تبدیل نمیشد به یک عشق همه جانبه! 

مهار فکر راحتتر از مهار "فکر " و "احساس" و "هوس" و "دلتنگی" و ... 

نظرات 5 + ارسال نظر
سعید جمعه 21 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 12:33 ب.ظ

سلام مینای عزیز کمی نا امید بودم تا اینکه کامنتت به دستم رسید .
بابت اینکه تو رو یاد روزهای غمگین زندگیت انداختم عذرخواهی می کنم .
نوشتن دو تا لذت داره اولی واسه اینکه خالی میشی و احساس سبکی میکنی و دومی که اینکه یه نفر منظور واقعی تو رو درک میکنه و حست رو میفهمه ...
و بابت این همیشه ازت ممنونم.


سعید دوشنبه 8 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 10:20 ب.ظ

سلام استاد
کمی دلگیر بودم به خلوت تنهایی خودم سری زدم اما دلم آروم نگرفت گفتم سری به خلوت گاه شما بزنم اما انگار اینجا هم ......
فقط چند نقطه چین .... !

سعید چهارشنبه 15 دی‌ماه سال 1389 ساعت 08:57 ب.ظ

سلام هر دو تا وبت رو سر زدم هیچ خبری از نوشته هات نبود . نمیدونم هنوز می نویسی یا نه . شاید جای دیگه مینویسی . امیدوارم حالت خوب باشه .
فقط امیدوارم روزگار بهت سخت نگرفته باشه ...
درد بزرگیه وقتی واسه خودت یه خونه خیالی می سازی تا بتونی با در و دیوارش درداتو بگی و باز نتونی .
هر کار میکنم نمیشه .

سلام.
خوبم اما نوشتن را فراموش کرده ام...
شاید چیزی در من فرو ریخته....

سعید شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 11:16 ب.ظ http://delgijeh.blogsky.com/

سلام
نمیدونم چرا اما هر وقت دلم میگیره می آم باز همون نوشته های قدیمی رو می خونم آروم که شدم ...
خوشحالم از اینکه روزهای خوبی رو می گذرونی و امیدوارم همیشه شاد باشی .

سعید یکشنبه 24 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 11:00 ب.ظ http://delgijeh.blogsky.com/

سلام استاد
کامنتت عجیب منو خوشحال کرد ممنون از اینکه اومدی و امیدوارم همچنان روزگار ورزهای خوش رو برات به ارمغان بیاره

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد